سالهای مدرسه   

سلام

دوست عزیزی خواسته بود در مورد سالهای تحصیل خودم درآن سالهای دور بنویسم واینک می نویسمِِ. وقتی پس از مدتها در باره آن سالهای سخت و درعین حال شیرین سخن گفتم حتی برای فرزندانم هم عجیب بود .

من فرزند کشاورز سلیم النفس امافقیری بودم که گرچه پنج فرزند پسر داشت و این نعمت بزرگی بود در آن سالها که هرکس نان بازوانش را می خورد ولی تحصیل در آن روزها در خانواده های فقیر امر رایجی نبود و حداکثر به دروس مکتبخانه خلاصه می شد.بنابر این مدرسه را خیلی دیر شروع کردم فکرمی کنم حدود سالهای ١٣٢۶یا٢٧ بود و من تقریبا ١۵ سالم بود.یعنی یکدفعه به کلاس چهارم مدرسه ناصری رفتم وتا کلاس نهم را در انجا خواندم.دوسال اول را بعنوان مستمع آزاد درکلاسها شرکت می کردم چون سنم زیاد بود ولی از کلاس ششم موافقت کردند که بطور رسمی در این مدرسه درس بخوانم.کلاس هشتم بودم که بخاطر سنم مشمول نظام وظیفه شدم وباید مدرسه را ترک می کردم.اقای سهراب پور رئیس  مدرسه نامه ای به جناب دکتر اقبال استاندار وقت آذربایجان شرقی که بعدها وزیر نفت شد نوشتند :که این دانش آموزی با استعداد و فقیر است و حیف است که از تحصیل بازبماند و در خلخال نیز امکان تحصیل و امتحان بصورت متفرقه نیست وبنابراین موافقت شد که در مدرسه بمانم و ادامه تحصیل دهم. درسال٣٢-٣٣ به تهران آمدم که برادر بزرگترم سید یعسوب پیش ازمن آمده بود و تحصیل می کرد و حامی هردوی ما در تهران آقای سید حسن الله موسوی بود که پسرعمه ما بود وصاحب کتابفروشی در خیابان شاپور که شعبه ای هم بنام کتابفروشی خلخالی در کنار مدرسه ناصری احداث کرد و فکر می کنم اولین کتابفروشی شهرمان بود.برادر بزرگترم دیپلم گرفت و درتهران معلم شد وبه این ترتیب با ذرآمد اوهردو توانستیم تحصیلمان را ادامه دهیم.سال دهم،یازدهم و دوازدهم را در دبیرستان رازی که متعلق به فرانسویها بود خواندم.یادم می آید که شهریه مدرسه درآن زمان سیصد تومان بود که با وساطت آقای موسوی: که ایشان جوان مستعد و فقیری است بخشیده شد.سال ١٣٣۶ وارد دانشگاه تهران در رشته شیمی شدم و در سال ١٣٣٨یکسال پس از فارغ التحصیلی برادرم در رشته زمین شناسی ، فاغ التحصیل شدم و از مهر همان سال در آموزش و پرورش تهران مشغول حرفه دبیری شدم وتا سال ١٣٧۶ یعنی ٣۶ سال در این کار پای ورزیدم.درتمام سالهای تحصیل در دبیرستان و دانشگاه تابستانها به روستای زاویه سادات می رفتم و در برداشت محصول و کار کشاورزی غرق می شدم و اول مهر با چهره آفتاب سوخته دوباره برمی گشتم و درس خواندن را ادامه می دادم.

درمدرسه ناصری معلمین شریف و دلسوزی داشتیم که اگر درگذشته اند خدایشان بیامرزد و اگر زنده اند خدا سلامتشان بدارد.تا جائی که حافظه ام یاری می کند سعی می کنم اسامیشان را بنویسم:

آقای سید جلال مدنی،آقای لطفعلی بنان (ادبیات و ریاضی) ،آقای خیرالله خان روائی ( قرآن) و آقای هوشنگ روائی (ریاضی)،آقای فریبرز روائی(طبیعی)،آقای اخلاقی (ادبیات) ،آقای نادری (شیمی)،آقای ساسان پورکافی(تاریخ جغرافی)آقای معتدی(طبیعی)،آقای سید نصیر خلخالی دائی بنده که فارغ التحصیل مدرسه آلیانس بود(تاریخ جغرافی)،ناظم آقای خیرالله خان روائی و رئیس آقای هادی سهراب پور که زبان ریاضی و هر درسی را که معلم نداشت درس می داد .ایشان فارغ التحصیل مدرسه تربیت معلم تبریز و شاگرد اول آن مدرسه و مرد فاضل و دلسوزی بود.

از همکلاسیهایم در آن مدرسه کسانی که بیاد دارم یکی مرحوم سید محمود خلخالی پسر دائیم بود که بعدها فوق لیسانس جامعه شناسی گرفت و معلم شد،سید جواد الیاسی اهل گیوی بود که بعدها دکترای زمین شناسی و کرسی استادی گرفت،اورنگ روائی که قاضی و فکر می کنم فرماندار شد،آقای مبشر کفائی که معلم شد،آقای قدرت آزادی،آقای حسین آقائی،آقای ایرج بهبودی،آقای اردشیر نصیری ،آقای قوامی که داماد خانواده الیاسی شدو آقای ملجائی.

شاید روزی در مورد نحوه تحصیل برادر بزرگم سید یعسوب خلخالی بنویسم که خود داستانی شنیدنی و بسیار نادر است.

لینک
چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸۸ - میرهادی خلخالی زاویه